|
کار جدیدم بنام ؟ امیدوارم خوشتون بیاد.
علامت سوال چشمای تو پر شده از گلایه تو این هوای مرگ و پر کنایه ترانه و شعر نمیشه نوشت کی میدونه چجوریه سرنوشت تو این روزای سخت آشنایی چه زود رسید شروعه این جدایی غروب یکرنگی ما تو کوچ ِ خیال عاشقی دیگه چه پوچ ِ بین من و تو فاصله همینه غربت جاده می تونه ببینه علامت سوال این جدایی تو دستای تواِ که بی صدایی کار جدیدم بنام همزاد ٬ امیدوارم خوشتون بیاد همزاد تو همدل ، تو همدرد ، تویی همراه این باور تو همزاد منی در عشق ، تو همراه منی آخر تویی اون نیمه پنهان برای این دلِ خسته تویی هم گریه خاموش توو این رویایِ بشکسته تویی نت های موسیقی برای ناله سازم توو این سرگشتگی آخر ، تویی هم ساز و آوازم سکوت خاطرات من ، عبور باور رویاست نفس میگیره از شادی اگه این آخر دنیاست تویی فردای تاریکی ، طلوع آخرین ققنوس هم آواز صدای من ، سکوت آخرین فانوس اول از همه سلام گرم من به تمام دوستانی که به من سر میزنن و با لطف خودشون منو شرمنده میکنن ٬ نوشتن این پست تصمیمی بود که بعد از رسیدن چند کامنت به ذهنم خطور کرد ٬ چند کامنت که حتی اگر از روی علاقه بود سخت منو آزار داد. دوستان خوب ترانه سرا و دوستان خوب ترانه دوست میخوام اینو بدونین که من هیچ ادعایی در ترانه سرایی ندارم و خودم رو کوچکترین عضو این خانواده بزرگ میدونم (البته اگه اصلاْ ترانه سرا باشم) و همیشه تا همیشه به تمام دوستان قدیمیه این هنر احترام میگذارم ٬ دوستانی که برای من حکم الگو رو داشتن و موفقیت های روز افزونشان به من قدرت ورود به این کارزار را داد. پس دوستان خوب ترانه دوست من محمدرضا در وبلاگ رسمی خودم (نوشته هایم تا نهایت) اعلام میکنم منو با کسی مقایسه نکنید و هیچ عزیز دیگری رو در وبلاگ من به سخره نگیرید ٬ هر چقدر که میخواهید از من انتقاد کنید ولی از دوست ترانه سرای دیگری حرفی به میان نیاورید ٬ از محبت بی دریغ شما ممنونم ولی نیازی نیست با کوبیدن شخصی دیگر به من اعتبار ببخشید ٬ از همه شما متشکرم. ثانیه های عاشق توو لحظه های تکرار تو رو به یادم آورد برای آخرین بار
اینم کار جدیدم بنام پرنده صلح ٬ امیدوارم جنگ برای همیشه بمیره
پرنده صلح وقتی دنیارو گرفته وحشت از جنگ و تباهی آدما دارن میمیرن واسه قدرت و سیاهی وقتی قدرتا می سازن ، موشک و ضدهوایی جون میده توو دست مادر، کودکی از بیگانهی کاش میشد پرنده صلح ، کنج این قفس نمیره کاش میشد واسه همیشه ، جونه این جنگ و بگیره وقتی توو مزرعه گل ، میکارن مین زمینی چشماتو میبندی از غم ، تا یه وقت چیزی نبینی وقتی که تو حسرت آب این زمین داره میمیره وقتی که بجای بارون بمب خوشه ای میریزه کاش میشد پرنده صلح ، کنج این قفس نمیره کاش میشد واسه همیشه ، جونه این جنگ و بگیره سلام دوستان خوب ٬ این اولین پستی هست که در این وبلاگ مینویسم ٬ امیدوارم خوشتون بیاد.
رقص بادبادک گم شدم توو این غریبی ، من هنوز گلایه دارم نمیخوام تنها بمونم ، ولی چاره ای ندارم چی بگم از دلِ خونم ، من که کاره ای نبودم چرا باید من بمونم ، توویه غربت وجودم اگه تنهایی قشنگه ، من قشنگترین اسیرم که توویه زندون حسرت ، میمونم تا که بمیرم یکی پیدا نشد آخر ، که بگه چی بود گناهم که باید تنها بمونم ، بشینم کنار آهم ولی آخرش یه روزی ، غربت و تنها میذارم رقص بادبادک غم رو ، به دل ابرا میذارم
امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشید.
|

